logo-samandehi

پربیننده ترین مطالب

تاریخ انتشار : 1 آذر, 1394 - 13:05
کد مطلب: 7077
يكي از مهم ترين ابعاد زندگي انسان كه مي تواند به طور مستقيم و غيرمستقيم بر فرايند توسعه تاثير بگذارد مساله نگرش و هستي شناسي انسان به جهان است.

                                            
سیمره خبر::ساسان کرمشاهی دانشجوی دکترای علوم سیاسی:: توسعه ، توسعه يافتگي و توسعه نيافتگي يكي از مهم ترين مباحث در حيطه علوم انساني، علوم اجتماعي، اقتصاد، علوم سياسي و مطالعات فرهنگي است. فاصله ميان كشورهاي توسعه يافته و كشورهاي در حال توسعه در دهه هاي اخير هر روز بيشتر شده است، الگوها و نسخه هاي كلاسيك از پيش تعيين شده غرب براي دستيابي آن بخش از جهان كه معروف به جهان سوم شده است نه تنها كارساز و چاره ساز نبود كه اين كشورها را دچار سردرگمي، آشفتگي و مشكلات آنان را مضاعف نمود، به همين دليل از ابتدا تاكنون توجه صاحب نظران رشته هاي مختلف به موضوع توسعه زمينه مطالعات و پژوهش هاي متفاوت و متناسب با اين رشته را براي رسيدن به توسعه و تفسيري از رشته خود را با شرايط زمان واداشته است.

 

در اكثر نوشته هاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي مقوله توسعه يافتگي و توسعه نيافتگي، علل و عوامل راهبردهاي عملي خروج از بحران توسعه نيافتگي و تئوري ها و تجربيات كشورهاي مختلف از جايگاه ويژه اي برخوردار است امروزه ملت ها و دولت ها بيش از پيش با پيامدهاي توسعه آشنا شده اند و فاصله موجود ميان شمال و جنوب آنها را به تفكر وا داشته است، در اين ميان جايگاه و نقش دين در پارامترهاي اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي مي تواند عامل موثر و تعيين كننده اي در دستيابي به توسعه و يا عدم توسعه يافتگي ايفا كند.

 

اما آنچه كه از پيش براي ما فرض شده اين است كه همه كشورها و ملت ها خواهان دستيابي به توسعه فراگير هستند. در اين ارتباط بايد گفت توسعه مقوله اي چند بعدي است: اقتصاد، فرهنگ، امور سياسي و اجتماعي، صنعت، فناوري و... را در بر مي گيرد و به شيوه تفكر، خواست ملت ها، منابع انساني ، طبيعي ، تاريخي ، فرهنگي ، مذهبي ، مناسبات حكومت و مردم ، ميزان بهره مندي از دانش فني، روابط ملي و بين المللي در دهكده جهاني بستگي دارد.

 

يكي از مهم ترين ابعاد زندگي انسان كه مي تواند به طور مستقيم و غيرمستقيم بر فرايند توسعه تاثير بگذارد مساله نگرش و هستي شناسي انسان به جهان است كه پيرامون اين نگاه نقش دين و در كل اديان به عنوان يكي از مهم ترين مولفه هاي تاثيرگذار بر شيوه تفكر و زيست انساني بسيار پر رنگ و غير قابل چشم پوشي است، بدون شك ديدگاه مذاهب و نسبت و پيوندي كه با عقلانيت به عنوان يكي ديگر از مولفه هاي مهم انساني و مفهوم توسعه دارد مي تواند تاثير بسزايي در توسعه يك كشور ايفا نمايد.

 

مساله اي كه به نظر مي رسد از چشم بسياري از نظريه پردازان كلاسيك توسعه پنهان مانده است عدم توجه به مباحث فرهنگي، ساختار اجتماعي و مذهبي جوامع در حال توسعه بوده  و تاكيد بيشتر از اندازه بر الگوهاي اقتصادي رشد است. به همين دليل است كه انديشمندان و پژوهشگران در ابعاد مختلف اقتصادي سياسي و فرهنگي و در سطح خرد و كلان به دليل اهميت و حساسيت موضوع اين مسئله را مورد دقت و موشكافي قرار داده اند و سعي در مشخص كردن رابطه اين دو با هم و تعيين تعارض يا تفاهم آنها كرده اند.

 

در مجموع دو ديدگاه كلي پيرامون رابطه بين دين و توسعه  مي توان متصور شد :
الف ) سكولارها و لائيكها كه معتقدند دين و توسعه يك رابطه متضاد با هم دارند و دين و توسعه دو مقوله جدا از هم هستند ، چرا كه دين متوجه آموزه هاي غيرملموس و ماورايي است ، اما توسعه يك امر اقتصادي ، مادي و عيني است .

 

ب ) برخي نيز براي دين و توسعه ، تعاملاتي را در نظر گرفته اند بدين معنا كه بخشي از توسعه نيز متوجه دين است و چه بسا زمينه و منشاء توسعه در ابعاد گوناگون ، دين مي باشد. اما به نظر نگارنده مي توان ديدگاه ديگري را نيز در اين ارتباط متصور شد.

 

ديدگاهي به نام ديدگاه درون ديني و ديدگاه حاملان اديان كه خود مي تواند به دو صورت بيان گردد :

1-نگاه بنياد گرايانه به مذهب و دين كه نافي هرگونه ارتباط بين دين و توسعه و عقلانيت است ، نگاهي كه دنيا گريز وزاهد منشانه است، اين ديدگاه را مي توان در بخشي از همه اديان مشاهده كرد و البته اين همان بخشي از دين است كه لائيكها و سكولارها و ماترياليستها آن را مانعي بر توسعه معرفي مي كنند و آنرا به كل اديان و دين نسبت مي دهند و به قول كارل ماركس ديني كه افيوني توده هاست.

 

2- نگاه روشنفكرانه و عملگرايانه به دين . كه معتقد است دين مي تواند عاملي مؤثر و تأثيرگذار بر توسعه و روند عقلاني شدن جامعه بوده و باشد. در اين ديدگاه مقولاتي چون نهضت اصلاح ديني، نوانديشي ديني، فقه پويا منطبق بر زمان و مكان (در اسلام )، تفقه و تفهم در دين، بازشناسي رابطه علم و دين، عقل و دين موضوعيت طرح و كنكاش پيدا مي كند. بدين ترتيب به عنوان مثال مطالعات كساني چون ويليام رابرتسون ، فوستل دوكلانژه ، ماكس وبر ، پارسونز ، دانيل لرنر ، رونسون و ديگران اين پيش فرض را كه مذهب بطور مطلق و الزاماً مانع كوشش ، پيشرفت و توسعه اجتماعي علمي و مادي است ، مورد چون و چرا قرار مي دهد و نفي مي كند .

 

اگر توسعه را چنانچه آمد ، فرايند انتقال و گذار از دنياي كهنه به نو در همه عرصه هاي زيست بشري، سطح مادي زندگي ، علوم ، روشها ، سياست ، هنر ، خانواده و فرهنگ و .... بدانيم در اين صورت به لحاظ منطقي محال نيست ايمان  و معتقدات ديني يك نسل پذيراي آن باشد كه هم خود توسعه يابد و هم به توسعه اجتماعي و اقتصادي و به فرهنگ توسعه ياري برساند.

 

پيرامون رابطه دين شريف اسلام با توسعه نيز به نظر مي رسد همان تقسيم بندي دوگانه باز هم نمود عيني پيدا مي كند و به زعم برخي از انديشمندان مسلمان نگاه تاريخي يا اسلام تاريخي، مخالف پيوند دين و توسعه و تلقي دين معنوي و يا اسلام غايتگرا، موافق ارتباط دين و توسعه است. مراد از اسلام تاريخي ، غلبه فرهنگ و مقتضيات  زماني و مكاني و شرايط خاص عصر نزول به عنوان مناسبات و قالبهاي قدسي ، تغيير ناپذير آرماني و مطلوب بر انديشه اسلامي است . گويي قالب و صورت اصيل اسلام ، قالب و صورت زمان بعثت است و به ميزاني كه از آن گذشته مقدس دور مي شويم و از آن شرايط تاريخي فاصله مي گيريم ، از اسلام اصيل و واقعي دور شده ايم . در مقابل اسلام معنوي و غايت مدار ، با در نورديدن شرايط زماني – مكاني عصر تكوين دين كه دينداري را در معرفت و تحقق روح دين و اهداف و غايات اسلام مي داند .

 

بنابراين تلقي هماهنگي نظري و عملي با هدف بعثت و روح اسلام ، كرامت انساني و تقوي ضابطه ديني بودن است نه اكتفا به رعايت ظواهر و قالبهاي خاص زماني – مكاني عصر ظهور . از ديدگاه اين برداشت اسلام نه تنها با توسعه ارتباط دارد كه تأييد كننده و عامل مؤثري در دستيابي ما به توسعه نيز خواهد بود و با صحه گذاردن به قدرت تعقل انسان و كرامت و شرافت انساني مورد توجه دين مهمترين عنصر توسعه يعني عقلانيت نيز صحنه مي گذارد.

 

در اين ميان مدرنيته يك نقطه عطف است، با ورود جهان به عصر توسعه و تجدد و آشنائي تدريجي مسلمانان با ضوابط و مباحث عصر جديد ، نسبت بين دينداري و تجدد از مهمترين مسائل فراروي انسان مسلمان معاصر شد.

 

مشكل از آنجا آغاز شد كه برخي گزاره هاي ديني با دستاوردهاي توسعه ناسازگاري نمود و آرام آرام دستاوردهاي توسعه و مدرنيته به عرف زمانه و به اصطلاح فني تر به سيره عقلاني اين دوران تبديل شد و برخي از گزاره هاي سنتي از ديدگاه سنت گرايان در تقابل با توسعه قرار گرفت. در اين ميان چنانچه آمد دو برخورد با اين مشكل به وجود آمد . گروهي از دينداران به تخطه مسائل و ضوابط توسعه پرداختند.و توسعه و تجدد را كوششي سازمان يافته و توطئه اي شيطاني براي انهدام اساس ديانت دانستند و گروهي ديگر انديشمندان دينداري كه بر توسعه صحه گذاشتند و تجدد را با اسلام و غايت آن سازگار ديدند.

به نظر اين دسته اسلام به ذات خود استعداد توسعه پذيري و توسعه بخشي را داراست به شرط آنكه خردمندانه شناخته و عمل شود.

به اعتقاد اين عده ، دين اسلام از سوي خداي حكيم بر پيامبر خاتم (ص) نازل شده است ، اسلام ديني براي همه مكانها و زمانها متكي بر ارزشها ، هنجارها و احكام حكيمانه ، عادلانه و عقلايي است ، امور ايماني و اعتقادي ، ارزشهاي اخلاقي و احكام فقه عبادي و برخي قواعد در فقه معاملات بخشهاي اصلي دين هستند كه همگي  فرازماني ، فرامكاني و دائمي هستند ، اما در فقه معاملات يعني احكام غيرعبادي مؤلفه مقتضيات زمان و مكان بسيار جدي است ، كليه احكام جزايي و كيفري، احكام اقتصادي ، فرهنگي ، سياسي ، احكام مدني و اجتماعي ، امور بين الملل و حقوق اساسي كه بعضاً ريشه در كتاب و سنت دارند در زمره فقه معاملات شمرده مي شوند ، تمامي اين احكام قطعاً در زمان صدور، حكيمانه، عادلانه و عقلايي بوده است  والا از سوي شارع صادر نمي شد و هيچ يك از اين احكام در عرف عقلاني عصرنزول ظالمانه ، خشن يا غير عقلايي محسوب نمي شده است .

 

احكام حوزه معاملات را نمي توان كاملا ً توفيقي و تعبدي دانست به نحوي كه عقول انساني هيچ مصلحتي در آنها ادراك نكند و تنها از باب تعبد محض به آنها گردن نهاده باشند . به ويژه اينكه احكام معاملات احكامي امضائي هستند و نه تأسيسي .يعني اسلام عيناً يا با اصلاحاتي ، احكام عرف پيش از خود را امضاء كرده است ، واضح است كه عرف آن زمانه توفيقي ، تعبدي و قدسي نبوده است والا توسط عقلا استخدام نمي شد. اين احكام در راستاي تحقق عدالت و استيفاي مصالح دنيوي  جوامع انساني تشريع شده اند و اين است كه تغيير و تحولات صورت گرفته در جهان با عنوان توسعه به سادگي و به علت اهميت عقلانيت در اسلام مورد پذيرش و توسعه گرا و توسعه پذير مي باشند.

 

اسلام معنوي و غايتگرايانه يعني توجه جدي به اهداف و غايات متعالي دين و معناي اسلام و سعادتمندي و رفاه بشر و كرامت انساني (ولقد كرمنا بني آدم) از جمله اهداف متعالي دين اسلام هستند. بدين ترتيب بايد گفت احكام شرعي طريق تحصيل غايات دين هستند و هر راهي تا زماني اعتبار دارد كه ما را به مقصد برساند . اگر به يقين محرز شد كه طريقي ديگر طريقت ندارد و واصل به مقصد نيست،  در اين صورت از اعتبار ساقط مي گردد و طريق تازه اي براي وصول به آن مقصد عالي پيش بيني مي گردد.

به زعم اين عده از انديشمندان، اسلام با توسعه سرسازگاري داشته هم توسعه گرا و هم توسعه زا مي باشد. بدين ترتيب بايد گفت از برايند اين دو نوع تفكر مي توان  چنين استنباط كرد كه اسلام نيز مانند ديگر اديان بستگي به نوع نگرشي كه از آن استنباط مي گردد مي تواند هم در راستاي توسعه و هم بعنوان مانعي بر آن متصور شود.

 

اسلام از نظر وبر از آغاز نه مذهب رياضت كشي اين جهاني و يا آن جهاني بلكه مذهبي جهان پذير بود. توجه اسلام به صلاح معاش و معاد به اين معني است كه ميان بهره مندي از نعمات خداوندي در اين جهان و اطاعت از دستورهاي اخلاقي براي رسيدن به رستگاري چندان تضادي ندارد. بدين ترتيب فرق اساسي بين نگاهي كه اسلام را به  ذات با توسعه ناسازگار مي داند و خوانشي كه اسلام را در ستيز با توسعه مي داند وجود دارد.

اسلام اگر خردمندانه شناخته و عمل شود ، آنگاه توسعه گرا و توسعه پذير است و اگر نابخردانه شناخته و عمل شود آنگاه توسعه ناپذير و توسعه ستيز است.

فوكوتساوا يوكيچي از روشنفكران عصر ميجي در ژاپن در كتاب نظريه تمدن بر آن است كه مذهب شينتو و بودائي كه زماني توسط وبر بعنوان ادياني كه مانع از توسعه هستند شناخته مي شوند به اندازه مسيحيت مي توانند با روزگار جديد هماهنگ شده و در ساختن تمدن جديد به كار روند و وفاداريهاي سنتي جامعه در شكوفائي ملي مورد استفاده قرار گيرند. به نظر او ارزش هر آموزش مذهبي بستگي به درجه عقل مردماني دارد كه به آن باور دارند . هم آموزش مسيح و هم آموزش بودا ،‌اگر به ابلهان واگذار مي شده فقط در خدمت هدف ابلهان در مي آمده است.

 

اسلام نيز بر اين اساس مطمئنا ً در ذات خود هم توسعه گرا و هم توسعه زا مي باشد . اما نه به صورت مطلق و نامشروط زيرا به قول ديويد هيوم در تاريخ طبيعي دين : يك دين هر اندازه معقول و منطقي باشد در اذهان مردم ناآگاه و بي دانش ، ناگزير مسخ مي شود و زيانهاي اجتماعي بسيار به بار مي آورد.

 

اين سخنان هيوم و يوكيچي ، اين سخن نغز حضرت علي ابن ابي طالب (ع) را تدعي مي كند كه قرآن ، خطي است نوشته شده ميان دوپاره جلد كه به زبان سخن نمي گويد و ناچار براي آن مترجمي لازم است كه عبارتهايش را تعبير كند اين مردمانند كه از جانب آن سخن مي گويند.

 

اين در حالي است كه در قرآن بيش از 300 آيه متضمن دعوت انسان به تفكر ، تعقل و استدلال (عنصرمركزي توسعه ) وجود دارد.

 

اين كتاب مقدس پيروان خويش را به خرد ورزيدن در زمينه هاي طبيعت (سوره بقره آيه هاي 9 و 164 سوره نحل (16) آيه دوازده ، سوره رعد آيه (4) ) شريعت (سوره بقره آيه 241 ، سوره نور آيه 61 ) و تاريخ فرامي خواند.
در خطبه اول نهج البلاغه آمده كه پيامبران (ع) براي آن مبعوث شده اند كه عقل و خرد انسان را از زير آوارها بيرون كشيده و آن را برانگيزانند.

 

و در نهايت بر اساس آيات قراني ، هود (ع) در چند هزار سال پيش ، ابراهيم (ع) پيش از چهار هزار سال پيش و موسي (ع) بيش از سه هزار سال پيش همه به مردمان گفته اند : افلا تعقلون(28) و همه از جهل اقوام و جماعات تأسف خورده اند.

 

بدين ترتيب تفسير و تفهم معتقدان يا باورمندان به دين اسلام در ميزان تعيين كنندگي و نسبت آن با مقوله توسعه مهم ترين متغير است. به نظر وبر جهان بيني و اخلاق مذاهب بوسيله گروه ها و منافع اجتماعي خاص پرورده مي شود و تداوم مي يابد، بنابراين گرچه انگيزه اوليه تحول در مذهب و سير آن به سوي عقلانيت، كاريزماي پيامبران است ليكن پذيرش و پاسخ اقشار گوناگون اجتماعي اين انگيزه اوليه را نهادينه مي سازد و نشان داده مي شود كه تحت چه شرايط اجتماعي الهامات پيامبرانه يك مذهب نخست به صورت شيوه زندگي گروه اجتماعي مشخص در مي آيد سپس از آن راه به جهان بيني عمده يك تمدن تبديل مي شود.

 

نتیجه گیری:
آموزه های دینی و بویژه اسلام که دینی جامع وکامل است،تأکید بسیارزیادی درزمینه های گوناگون توسعه بشری در ایعاد مختلف دارد. برای رسیدن به توسعه همه جانبه، استفاده صحیح ازآموزه های دینی،امری ضروری ولازم به نظرمی رسد؛ چراکه هدف مکتب الهی اسلام تکامل وتعالی انسان است، تا آدمی درسایه رشد عقلانی ومعنوی که از درون افراد سرچشمه می گیرد به رشد برونی درسطح جهانی دست یابد.

 

آنچه اسلام را از دیگرنظامهای فکری متمایزمی کند، ارتباط بین دین وزندگی است که آن را بصورت نظامی زنده وفعال درآورده است.اسلام برای همه جنبه های زندگی فردی واجتماعی انسان، ازجمله سازمان ها و نهادهای اداره امور جامعه، برنامه جامعی دارد؛ ولی این برنامه جزدردوره محدودی درصدر اسلام اجرا نشده است. البته درحکومت نبوی، الف: اصل واساس برتوسعه فرهنگی واخلاقی است، نه دیگرتوسعه ها؛ ب:توسعه سیاسی و اقتصادی باید در عرض یکدیگر باشد، تا کشوراسلامی سامان یابد.

 

همچنین دردهه های اخیر شاهد اشتیاق روزافزون مسلمانان نسبت به اجرای آموزه های اسلامی درزمینه های مختلف هستیم که انگیزه تحقیقات نظری مربوط به نظام اقتصادی اسلام وکاربرد آن در اقتصادهای امروزی را افزایش داده است. بنابراین مفاهیم و مقولات آموزه های دینی، باید با شرایط زمان بازسازی، تطبیق و تفسیر شوند تا ازدل این آموزه ها، پاسخ ها و راه حلها را برای نیاز امروز پیدا ومورد عمل قراردهد.

 

اگراین امرصورت گیرد و نخبگان دین وصاحب نظران امرتوسعه درتعامل با یکدیگر، مباحث دینی را با واقعیات جامعه و نیازهای روز تطبیق نمایند، می توان شاهد رشدکیفی وکمی توسعه درابعاد و نهادهای مختلف جامعه باشیم. بدین ترتیب می توان اظهارداشت که برداشت و تفسیری که در هر دوره و جامعه ای از دین می شود و نگاهی که جوامع مختلف به دین حاکم دارند، می تواند عاملی برای پیشرفت و یا عقب ماندگی آنها باشد. در واقع فهمی که ملتها از دین دارند و برداشتی که از دین می کنند، نقش مؤثری در سوق دادن آنها به سوی پیشرفت و یا انحطاط دارد.        

 
پایان پیام/ز

دیدگاه‌ها

نگاه ایشان به این مساله بسیار جالب و نکته سنجانه بوده و به صورت استقرایی بسیار جالب تحلیل نموده اند رابطه دین اسلام و توسعه را. با تشکر
نظر شما

دیدگاه‌ها

نگاه ایشان به این مساله بسیار جالب و نکته سنجانه بوده و به صورت استقرایی بسیار جالب تحلیل نموده اند رابطه دین اسلام و توسعه را. با تشکر