logo-samandehi

تازه ترین مطالب

پربیننده ترین مطالب

تاریخ انتشار : 26 مرداد, 1396 - 06:06
کد مطلب: 11488
همزمان با این روز غرور افرین خبرنگار سیمره خبر پای صحبت حاج "علیار رماموندی" از ازادگان سرافراز استان ایلام نشسته تا هشت سال اسارت، شکنجه، مقاومت و صبر بازخوانی شود.

به گزارش سیمره خبر ، 26 مرداد ماه 69 یکی از روزهای بیاد ماندنی در تقویم مقاومت، ایثار و از خودگذشتگی مردان مرد و شیرزنان این سرزمین است.

 

  امروز یادآوربازگشت آزادگان سرافرازی است که پس از تحمل سال‌های اسارت خود در اردوگاه‌های عراق پا به میهن اسلامی گذاشته و سرود آزادی را نواختند.

 

در این روز، شکیبایی مادران، پدران، همسران و فرزندان این آزاد مردان به بار نشست و سال های نگرانی و شوق دیدار به پایان رسید و وعده الهی تحقق یافت.

 

همزمان با این روز غرور افرین خبرنگار سیمره خبر پای صحبت  حاج "علیار رماموندی" از ازادگان سرافراز استان ایلام نشسته تا هشت سال اسارت، شکنجه، مقاومت و صبر بازخوانی شود.

 

 

اشنایی با امام مسیر زندگیم را تغییر داد

علیار رماوندی می گوید: قبل از انقلاب برای کار به تهران رفتم که همزمان شده بود با اغاز مبارزات بر علیه شاه در همین حین نیز با حضور در مسجد محل کارم و باصحبتهای چند تن از روحانیون با امام خمینی و اهداف ایشان اشنا شدم.

 

همین مسئله باعث شد صبح در بازار کار کنم و شب نیز اعلامیه و نشریات امام را در شهر توزیع میکردیم.

 

تا زمان انقلاب همراه با تعدادی از دوستان با انقلابیون همکاری داشتم و بعد از انقلاب با تاسیس جهاد سازندگی به دستور امام در این اداره مشغول بکار شدم و با حضوردر روستاها به رفع محرومیتهای رفاهی مردم و کارهای فرهنگی می پرداختم.

 

در همان حال نیز باحضور در  مناطق جنگی کار سنگر سازی، حفر تونل و جاده سازی را انجام می دادم.

 

داستان اسارت

 

سال 61 بعد از عملیات فتح المبین به پیشنهاد چند نفراز همرزمانم شب هنگام برای نجات زخمیهای احتمالی به سمت جاده دشت عباس و عین خوش حرکت کردیم،در مسیر چشممان به تانکهای عراقی افتاد اما یکی از دوستان همراهم گفت اینها غنیمتی هستند.

 

هنوز صحبتهای دوستان تمام نشده بود که ماشین ما هدف شلیک گلوله قرار گرفت، ما که فکر میکردیم نیروهای خودی هستند با دادو فریاد از انها خواستیم شلیک نکنند با گفتن این جمله شلیک گلوله ها بیشتر شد بطوریکه ماشین ما واژگون و همه ما زخمی شدیم.

 

چند دقیقه بعد نیروهای عراقی مارا محاصره کردند و ان موقع بود که متوجه شدیم این منطقه در دست عراقیها انها بوده است.

 

یا دستور فرماندهشان مارا به سمت سنگری بردند در انجا ازمن که ریش بلندی داشتم پرسیدند حرس الخمینی؟ منکه نمیدانستم این جمله یعنی پاسدار هستی با شنیدن نام امام گفتم اری که یکدفه مارا به باد کتک گرفتند.

 

یکی از همراهانم که زبان عربی بلد بود با انها گفت این پاسدار نیست بلکه  نیروی جهاد سازندگی است.

 

انها نیز بعد از کتکی مفصل دراوردن لباس و پوتین مارا به یک افسر سپردند که به منطقه ای دیگر ببرد.

 

دعوای دو عراقی جانمان را نجات داد

 

چند دقیقه ای از حرکت ما نگذشته بود جلوی یک سنگر پیاده مان کردند، در همین حین  افسر همراه ما به طرف یکی از تانکها رفت و از راننده خواست که از روی ما رد شود تا کشته شویم.

 

راننده تانک قبول کرد و تا نزدیکی ما امد اما یکدفعه در حالی که ما اماده مرگ بودیم ایستاد و رو به ان افسر گفت تا با فرمانده ام مشورت نکنم دست به اینکار نمیزنم.

 

 

خودم را به مردن زدم

 

در استخبارات ما را در اتاق  که 200 نفر در ان حضور داشتند که به دلیل کوچک بودن مکان مجبور بودیم سرپا و چسبیده به هم  بایستیم.

 

ساعتی بعد چند مامور عراقی وارد اتاق شدند و کسانی که ریش دارند را از بقیه جدا کردند من نیز با علم به این مسئله خودم را به مردن زدم که انها نیز به همین خیال مرا نبردند.

 

چند دیقه  از بردن بچه ها نگذشته بود که صدای یا مهدی ادرکنی انها که با کابل برق شکنجه می شدند بلند شد و بعدها متوجه شدم تعدادی از این عزیزان به شهادت رسیدند.

 

شش صبح مارا سوار اتوبوسی کردند و تا غروب در بغداد چرخاندد مردم نیز با انداختن اب دهان و سنگ چندتا از بچه ها را مجروح و تعدادی نیزبه دلیل خونریزی و نبود اب شهید شدند.

 

انتقال به مرغداری

 

نزدیکا غروب مارا به یک مرغداری که به دلیل وجود مردار پرندگان و نیز عفونت زخم دیگر اسیران بوی بسیار بدی داشت انتقال دادند.

 

 از آب و غذا هم خبری نبود فقط گاهی یک شلنک آب از زیر در رد می کردند تا میخاستی آب بخوری شلنک را بر می داشتند.

 

شب نیز به دلیل سرمای زیاد کسانی که کفش به پا داشتند برای گرم شدن انها را اتش میزدند و بقیه نیز ورزش میکردیم تا از گزند سرما در امان باشیم.

 

شش روز بدون غذا آنجا بودیم  و بعد این مدت ما را به اردوگاه الررومادی انتقال دادند.

 

وقتی عدو سبب خیر شود

 

عراق که از طریق رسانه به دنبال بزرگنمایی کارهای خود بود تعداد اسرای ایرانی این اردوگاه را دوهزارو 500 نفر اعلام کرد در حالی که تعداد ما 250 نفربود، همین مسئله باعث حساس شدن صلیب سرخ و حضور انها در این اردوگاه شد.

 

با حضور صلیب سرخ بعد از دوماه و نیم بی خبری از خانواده نامه ای یک کلمه ای که من اسیرم را برای خانواده ام فرستادم و بعد چند روز نامه همسرم و عکس پسر شش ماه ام برایم امد که امید زیادی در دلم روشن شد.

 

روزانه شکنجه می شدیم

 

عراقیها که از اجتماع ما می ترسیدند روزانه به بهانه های مختلف مارا به بدترین وجه ممکن شکنجه می دادند.

 

با اینکه بارها بخاطر نماز جماعت و دعا بدترین شکنجه ها را اعمال میکردند اما عشق به امام و مردم کشورمان خللی در اراده بچه ها ایجاد نکرد و بعضا ایمانشان نیز قویتر از همیشه می شد.

 

یکبار بخاطر گم شدن قفل بازداشگاه بجان اسرا افتادند که یکی از انها با مشت بر دهان من زد که تعدادی از دندانهایم شکست.

 

پیروزیهای رزمندگان را از کتکهایشان می فهمیدم

 

با توجه به نبود رادیو و خبر از ایران هر موقع بعد از عملیاتی ما را به شدت کتک میزدند میفهمیدیم در ان عملیات شکست خورده اند.

 

همین موضوع باعث شده بود زیر شکنجه ها همه بخندیم که همین مسئله انها را خشمگین تر میکرد.

ابوترابی نماد مقاومت

 

یکی از عوامل بالا رفتن روحیه اسرا وجود انسانی بزرگوار و مقاوم اقای ابوترابی یود.

 

زبان، اخلاق و برخورد ابوترابی به گونه ای بود که دشمن هم از او خوشش می امد و همین موضوع نیز از ارازهای انها نسبت به اسرا کاسته بود.

 

وی در جواب یکی از افسران عراق که به او گفته بودند چرا ماکه شکنجه می کنیم و اذیت می کنیم به صلیب سرخ گزارش نمی دهی گفت" ما دو کشور مسلمان هستیم و هیچ وقت شکایت مسلمان را پیش دشمن نمی بریم زیرا انها نیرعوامل دشمن هستند".

.

ابوترابی بعد از مدتی به زندان موصل انتقال یافت اما در این مدت توانست روحیه مقاومت را به اسرا انتقال دهد.

 

 هشت سال و شش ماه اسیر بودم

در مدت اسارتم هیچگاه با وجود داشتن زن و فرزند از حضورن در جبهه و دفاع از کشورم پشیمان نشدم.

 

وقتی برای کشور،دین، عقاید و رهبرت حرکت کنی  و دفاع کنی باید اسارت،شکنجه و دوری از وطن و خانواده را تحمل کنیم.

 

خیلی از دوستانم در این مدت شهید شدند و حتی جنازه شان نیز به دست خانواده نرسید اما تا لحظه شهادت از ارزشهای اسلام کوتاه نیامدند.

 

رحلت امام تلخترین خاطره مان بود

 

 

در مدت اسارت از تلوزیون عراق احوال اما را پیگیری میکردیم و متوجه بیماری ایشان شدیم.

 

هنگام رحلت امام جو عجیبی در اردوگاه بوجود امد، بچه ها چنان سینه میزدند و اشک میرختند که بعضا تعدادی از انها به دلیل فشار روحی زیاد و امتنا از خوردن غذا از هوش رفتند، حتی عراقیها که برای کوچکترین موضوعی ما را به باد کتک می گرفتند جرات نزدیک شدن به اسایشگاه را نداشتند.

 

عراقیها میگفتند بعد از رحلت امام کشورتان از هم پاشیده می شود همین موضوع نیز روحیه همه را تضعیف کرده بود اما به یکباره خبر انتخاب حضرت اقا بعنوان رهبر انقلاب باعث شادی و تابیدن نور امید در دل اسرا شد.

 

حضور امریکا در خلیج فارس از شکنجه ها دردناکتر بود

 

شاید وقتی اسم خاطرات تلخ یک ازاده را میشنویم فکرمان به سمت شکنجه می رود اما چیزی که بعنوان تلخ تری مسئله دوران اسارتم مطرح بود رحلت امام، دزدین هواپیمای ایران و حضور ناوهای امریکایی در خلیج فارس بود.

 

غیرت ما این مسئله را نمی پذیرفت که امریکا در خاک ما حضور داشته باشد.

 

ازادی از اسارت

 

هر چند دوری از دوستان و یادو خاطره عزیزانی که در اردوگاه شهید شدند ناراحتم میکرد اما بعد از ورود به خاک کشور اولین مسئله ای که به ذهنم رسید خدمت به مردم و جبران نبودمان در این چندسال بود.

 

بعد از طی مراحل اداری در شهرستان بدره خانواده ام را ملاقات کردم اما به دلیل فشار شکنجه ها و مشکلات روحی دوران اسارت نه همسر و نه بچه ام را نمیشناختم.

 

اما باز هم صبر همسرم باعث شد این مشکلات را پشت سر بگذارم و به زندگی عادی برگردم.

 

 

عشق به اسلام وجهه مشترک رزمندگان دفاع مقدس و مدافعان حرم

 

بارها درخواست حضور در سوریه را داده ام حتی بعنوان پشتیبان اما تا کنون موافت نشده است.

 

با دیدن شهادت شهید حججی و دیگر مدافعان حرم از نبودم در میان انها غبطه می خورم چون گذشتن  از زن و بچه  و رفتن به جنگ فقط بخاطر عشق به اسلام ، انقلاب و رهبراست.

 

چیز مشترکی که بین ما و مدافعان حرم است عشق به اسلام، انقلاب، شهادت است و اگر فرزندم قصد حضور در بین مدافعان حرم را داشته باشد بدون هیچ مخالفتی می پذیرم.

 

کشور به دست نا اهلان افتاده است

دو قطبی شدن کشور باعث از بین بردن ایمان از میان جوانان  ما شده است.

 

وقتی امام می گوید حزب فقط حزب الله دیگر این دو قطبی سازیها و جناح بازی چه معنی دارد.

 

 این درد و دل فقط من نیست در همه خانواده های شهدا،جانبازان و ایثارگران است و آن این است که  الان کشور به دست نا اهلان افتاده است.

 

ماجرای اسارت از زبان همسر

 

17 سالم بودکه از طریق یکی از اقوام خبر اوردند حاجی اسیر شده است، نمیدانستم اسیر یعنی چه تا اینکه برایم توضیح دادند شوهرم به اسارت عراقیها درامده است.

 

ساعتی بعد حجت الاسلام صالحی امام جمعه وقت درب خانمان امد و پس از دلداری از ما خواست صبر پیشه کنیم تا پیگیری کنند، در حالیکه هیچکس از سرنوشت شوهرم خبری نداشت و پس از دوماه بی خبری سوم خرداد همزمان با سالروز ازادسازی خرمشهر پیغامی از ایشان مبنی بر اسارت دریافت کردم که شاید بهترین خبر در تمامی عمرم بود.

 

هرچند با وجود یک بچه و سن کم شرایط سختی را تجربه کردم اما به دلیل هدف والای حاجی یعنی دفاع از وطن و رهبری هیچگاه از اسارت و نبودش خم به ابرو نیاوردم.

 

نامه های عاشقانه نوشتم

در مدت 8 سال اسارت هرماه برایش نامه مینوشتم و از دلتگیهایم و امید به بازگشتش می نوشتم.

 

بارها نیز نامه های عاشقانه برایش نوشتم و به او امید میدادم زیرا سختیهای من به اندازه یک ثانیه از زجرهای وی نبود.

 

   مرا نشناخت

 

ساعت 9 صبح برادر زاده شوهرم درب منزل امد و از ازادی حاجی خبر داد، تا چند لحظه بهت زده بودم که بخندم یا گریه کنم، گفتم تا نشانه ای از شوهرم نبینم باور نمیکنم که چند عکس و نامه نشانم داد و در ان لحظه بغض 8 ساله ام شکست.

 

با ماشین برای استقبال به بدره رفتیم، وقتی کنارش نشستم  یچه اش را نشناخت بهش گفتم حاجی پسرته بغلش کن و وقتی به پشت سرش که من بودم نگاه کرد من راهم نشناخت، گفتم حاجی منم صبریه، اما مرا بیاد نمی آورد واقعا ناراحت شدم ازاینکه من را نشناخته بود به او حق دادم بعد این همه سال اسارت و شکنجه مرا نشناسد.

 

نه تنها شوهرم بلکه همه اسرا سالها طول کشید که به زندگی برگردند.

 

برای برخی مسئولان متاسفم

 

کار شکنی بعضی از مسئولین، بی اهمیتی به خانواده های اسرا خیلی برای من سخت بود و حتی الان هم بعضیها به من می گویند که شما خون این انقلاب را خورده اید، شنیدن اینگونه حرفها و برخوردهای واقعا برای من سخت بود.

 

متاسفم برای همچین افرادی که سختی انقلاب و اسلام را نکشیده اند تا بدانند سختیهای راه اسلام و انقلاب چه بوده است، صدای من ازاین چار دیواری خانه به بیرون نمی رود اما بدانید این حرفها بودند که مارا از همه چی بیشتر اذیت می کرد.

 

حاضرم با تمام وجود خودم فرزندانم و شوهرم برای دفاع از اهل بیت و کشور راهی سوریه شویم.

 

مصاحبه گر:زهره مهرابی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تصاویر بیشتر برای مطلب: 
نظر شما